|
اسرار سانسور در رسانههاي آمريكا اسرار سانسور در رسانههاي آمريكا مطبوعات و رسانههاي گروهي، يكي از اركان اصلي دموكراسي به شمار ميآيند. آيا رسانههاي گروهي اين پايههاي اصلي دموكراسي در اجراي نقش خود موفق بوده و هستند؟ آيا ميشود به آنچه رسانههاي گروهي پخش ميكنند، اعتماد كرد؟ آيا رسانههاي گروهي آنطور كه خود بيان ميدارند، مستقل هستند؟ امروزه شمار كمي از سرمايهداران مانند اختاپوس، چنگ بر دستگاههاي ارتباط جمعي انداخته و به يمن غارتهاي كلان مالي، بر اين وسايل سلطه و تملك يافتهاند، لذا اخبار و اطلاعاتي كه مخابره ميشود، ميبايست مطابق ذوق و علاقه اين مالكان بوده و از زير قيچي آنها بگذرد. به همين دليل تنها بخشهايي از اطلاعات و اخبار كه با منافع اين صاحبان اصلي و اربابان جنايتكار آنها مطابقت دارد، به خورد مردم جهان داده ميشود. هدف اين نوشته آن است كه ميزان آزادي و استقلال مورد ادعاي رسانههاي جمعي را مورد ارزيابي قرار دهد. قدرتي كه امروزه رسانههاي گروهي براي اعمال نفوذ روي انسانها كسب كردهاند، چنان عظيم است كه هيچ نوع قدرت، مقام و ارگاني در هيچ زماني اين اندازه قدرت نداشته است. اگر ديروز نيروهاي ارتجاعي، تنها از آتش و تانك براي سركوب و ارعاب مردم استفاده ميكردند، در حال حاضر به يمن تحت كنترل داشتن رسانههاي گروهي و به يمن جهاني بودن آنها، وسيلهاي برتر و با كاربردي چندين برابر براي كنترل مردم جهان در اختيار خود دارند. ادامه مطلب + نوشته شده توسط رضا ر ضایی (مصدق) در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت
16:46 |
به نام خدا نئورئالیسم و تجدید حیات رهبری آمریکا 28/ فوریه/ 2007 سخنران: بیل ریچاردسون، فرماندار ایالت نیومکزیکیو (ایالتی در جنوب غربی ایالات متحده) بیل ریچاردسون، فرماندار ایالت نیومکزیکیو که یک کاندیدا برای نامزدی ریاست جمهوری از سوی دموکرات ها است، در همین فوریه 2007 سخنرانی ای « در رابطه با » سیاست خارجی در مرکز مطالعات استراتژیک و بین الملل انجام داد. بسیار ممنونم از معرفی دلنواز شما در سالهای اخیر، سیاست خارجی آمریکا بیشتر با عقاید تعصب آمیز هدایت شده تا با حقایق، بیشتر با ایدئولوژی بوده تا با تاریخ. بیشتر با افکار واهی و پوچ بوده تا با اندیشه های واقعی. این فقدان مدیریت واقع گرا ما را به جای خطرناکی برده. در یک عصر تروریستی، آنها قدرت نظامی مان را ضایع کردند، قدرت نفوذ دیپلماتیک ما را تحلیل بردند و خزانه داری دولت را خالی کردند. آنها دشمنان ما را جسور و ما را از دوستانمان منزوی کردند. آنها روحیه (و اخلاق) تدبیر مان را گیج و مبهوت کردند و امنیت ملی مان به خطر افتاده. ما در صدد آنیم تا راه و مشی متفتوتی را اتخاذ کنیم. راهی بر پایه واقعیت، نه حیله های یکجانبه گرایی. راهی که دریابد، مهمترین خطر هایی که امروز ما را تهدید می کنند، تنها ما را تهدید نمی کنند، بنابراین، آنها منافع ملی ما را تعقیب می کنند و ما در برخورد با این چالشها باید با دوستانمان، دشمنانمان و هر کس دیگر در این میان کار کنیم. این یک راه است، نه الفاظ سخت اما کار سختی است. یک راه توانایی اخلاقی، نه دادرسی زاهدانه. یک راه قدرتمند دیپلماتیک، اندوخته شده با یک ارتش قدرتمندو اتحادهای قوی. این است راه رهبری آمریکا. یک راه که من معتقدم می تواندبه یک قطب عقلایی برای روبرو شدن فوری با مشکلات جهانی منجر شود. رئیس جمهور جرج بوش به نظر می رسد که فهمیده است که برای موفقیت در سیاست خارجی هم به ارتش قدرتمند و هم به دیپلماسی زیرکانه (و جلوه گر) نیازمند است. زیرا در صورتی که دیپلماسی بدون قدرت باشد، ضعیف است و قدرت بدون دیپلماسی، کور (و اغفال کننده) است. قبل از اینکه من فرماندار شوم، یک عضو کنگره آمریکا، سفیر آمریکا در سازمان ملل و وزیر انرژی بوده ام. بعد از 15 سال، من همچنین ماموریت های دیپلماتیک بسیاری را هدایت کرده ام، در جایی که پنجه در پنجه با برخی از (مشتریان خشن یا) افراد ناخوشایند جهانشامل صدام حسین، کاسترو، کره شمالی ها و اخیرا بیشتر با بشیر، رهبر سودانی ها بوده ام. من حاضر بوده ام با همه این افراد خشن (و متعصب) برای انجام آنچه می خواستم با ایشان انجام بدهم زیرا خوار کردن من برای آنها به یک طرف و کفتگو با آنها از سوی دیگر. شما اگر می خواهید با دشمنتان تشریک مساعی کنید، نیاز دارید تا او را بشناسید. من می دانم هنگامی که شما در یک دست یک چوب بزرگ نگه دارید و در یک (دست) دیگر هویج، حتی افراد بد هم به شما گوش خواهند کرد. شما به آنها حفظ ظاهر برونرفت از یک مسوله غامض را نشان می دهید. سرزنش (وتنبیه) مردم ضامن موفقیت نیست، اما سر باز زدن از گفت و گو با آنها، معمولا منادی یک شکست است. چنانچه جان اف. کندی گفت: ما هرگز نباید خارج از ترس مذاکره کنیم ولی هرگز هم نباید از مذاکره بترسیم. من همچنین همکاری نزدیکی با یکسری رهبران فوق العاده مانند بیل کلینتون، کوفی النان و نلسون ماندلا انجام داده ام. من میدانم که رهبران بزرگ با آرمان های تابناک رهنمون شده اند. اما هرگز آنها بوسیله ایدئولوژی ها کور نشده اند. آنها می دانند که برای پیگیری یک بینش برای ساختن جهانی بهتر، شما ابتدا باید جهان را چنانچه واقعیت دارد و چنانچه واقعاً هست ببینید. برای احیای رهبری آمریکا، ما نیاز داریم که عقاید تعصب آمیز را رد کنیم و یک رئالیسم نوینی را در سیاست خارجی مان بپذیریم. یک رئالیسم اخلاقی و هدایت شده برای قرن 21. یک رئالیسمی که جهان را از طریق چشمانی سرد نگاه بکند اما چنانچه همین اصول، گرمی را القاء کند. نئورئالیسم: آمریکا یک ملت بزرگی است که می داند چگونه از خودش دفاع کند. همچنین ما ملتی هستیم که حاضر به پرداخت غرامت خون شده ایم و همچنین در ابداع و اختراع آنچه بدان معتقدیم، حق، اندیشه ای است که باید انجام شود و ما یک احساس داریم که به منظور احقاق حقمان بوسیله خودمان، ما باید آماده باشیم، حق را با دیگران بدست آوریم. هنگامی که ما رهبر جهان باشیم، از خودمان بیش از همه دفاع موثر می کنیم. و این میل ما برای جستجو کردن و یافتن زمینه های مشترک بوده است. به منظور آمیختن منافعمان با آنهای دیگر، که کلید رهبری موثر تاریخ بلند ما است. رئالیست هایی مانند ترومن و آیزنهاور دریافتند که دفاع کردن از خودمان و اروپا از شوروی، نیازمند یک ارتش قدرتمند است. همچنین آنها فهمیدند که اگر در متفقین، میلی برای پیروزی وجود نداشته باشد، ما نمی توانیم آنها را رهبری کنیم. اینها و رئیس جمهور های بعدی اهمیت و اعتبار اخلاق رهبری را دانستند. ارتش چشمگیر ما و موفقیت اقتصادی ما به قدرت رهبری ما داده شد. ما تعهد ما ب شان بشر –شامل رضایت ما برای منازعه در برابر غرض ورزی و تبعیض خودمان- پیروی کردن (از ما) را به دیگران الهام می بخشد. اگر آمریکا دوباره در حال رهبری کردن (جهان) است، ما نیاز داریم تا تاریخ این (رهبری) را به خاطر آوریم و برای باز سازیِ به بی نهایت رساندن (توانمندی) نظامی مان، اندازه ارتشمان را افزایش دهیم، اتحادمان را احیا کنیم و اعتبارمان را به عنوان ملتی که به قوانین بین الملل، حقوق بشر و حقوق مدنی احترام می گذارد، ترمیم کنیم. زمانی برای تلف کردن وجود ندارد. برای ما زندگی در زمان های خطرناک که سیاست هایی با وهم و افکار پوچ و واهی شکل گرفته است، خرابی هایی را بیش از این به ما داده و بارگاه بدبختی دیگر شده است. 6 گرایش هستند هستند که جهان ما را تغییر داده اند. ما در صددیم که آنها را درک کنیم و با هم به همه آنها پاسخ دهیم: گرایش یک، به طور یقین، جدا کردن شخص متعصب در تفکر جهادی از یک بی ثباتی فزون شونده و خشونت بزرگتر خاور میانه است. این گرایش برای سالها رشد داده شده بود اما تهاجم به عراق و فروپاشی آن، رشد آن را تجدید نیرو کرد. گرایش دوم رشد قدرت و اغوای تبهکاران غیردولتی و شبهه دولتی و تشکیلات مستعد تروریستی در از هم گسیختن اقتصاد جهانی و خرید و فروش سلاح های کشتار جمعی. هر دو این گرایش شبح هولناک تروریسم هسته ای را زیاد کردند. ما می دانیم که القاعده برای اینکه سلاح های هسته ای بگیرد تلاش کرد. ما می دانیم که (A.Q.Khan) پاکستان مواد هسته ای را به دولت های رند و چموش فروخته است، و ما می دانیم که سلاح های هسته ای شوروی سابق که به میزان ناچیزی ایمن هستند وجود دارند. موجودیت یک بازار سیاه مواد هسته ای سندیت خوبی است. تکثیر سلاح های اتمی برای کشور های جدید، فرصت را برای جهادیست ها به منظور بدست آوردن آنها بیشتر افزایش می دهد. گرایش سوم دگرگون کننده جهان ما، خیزش سریع اقتصاد و قدرت نظامی آسیا، مخصوصاً در چین و هند است. و گرایش چهارم ظهور مجدد روسیه به عنوان یک مدعی روزافزون بازیگر جهانی و منطقه ای، با یک زرادخانه بزرگ هسته ای، کنترل بر منابع و ((ذخایر)) انرژی – و اغوای ناسیونالیزم منازعه گر و جنگ طلب. ترقی همزمان هند، چین و روسیه نیازمند رسیدگی با ملاحضه و رهبری استراتژیک ما است، به حدی که نیرومندی تسلیحات هسته ای ملت ها ممکن است با یک نظم پایدار جهانی یکی بوده باشد. پنمجمین گرایش دگرگون کننده جهان ما همزمانی افزایش در وابستگی متقابل اقتصادی و عدم توازن مالی –بدون همراه، تنها بوسیله رشد ظرفیت های سازمانی برای مدیریت این واقعیت ها است. جهانی شدن، اقتصاد ما را به دلیل محدودیت های منابع، بیشتر آسیب پذیر کرد و صدمه های مالی دورتر از خطوط مرزی ما نشات می گرفتند. مخصوصاً من نگران احتمال (وقوع) یک بحران انرژی جهانی یا اضمحلال دلار های ایالات متحده هستم. و ششمین گرایش مقابله مبرم و برانگیزاننده ما با روبه زوال رفتن سلامتی و مشکلات محیطی است که به درستی در هدف جهانی است. افزایش دمای زمین و سرایت امراض مانند ایدز به (صرفاً) درون خطوط مرزی ملتها مربوط نمی گردد. و تنگدستی، تضاد قومی و افزایش جمعیت وهمچنین ریزش (هجرت) بر مرزها و تغذیه چیزی است که (مویزس نعیم) آنرا ((پنج جنگ جهانی شدن)) نامیده است. (به انتها رسیدن داروها، خرید و فروش تسلیحات، پول شویی، استعداد ذهنی (روشنگری) و قاچاق بیگانگان). این 6 گرایش دگرگون کننده، مشکلاتی را برا یما به ارمغان آوردند که در ریشه هایشان بین المللی هستند و نیازمند راه حل های بین المللی خواهند بود. و آنها قاطعانه برای رهبری آمریکا فریاد زدند. اگر دنیا در جلوگیری از تروریسم هسته ای، شکست جهاد گرایان، افزایش همگرایی قدرت ها به یک نظم پایدار، حمایت کردن ثبات تجارت مالی جهانی، نبرد با بلاها و افزایش دمای زمین کامیاب شود، آمریکا به طور یقین بیشترین لیاقت را برای این اعتبار دارد. اگر جهان در برخورد با این چالشها شکست بخورد، آمریکا در هر صورت یقیناً شایسته سرزنش بیشتر است. ما باید با همه منابع مان با این چالش ها روبرو شویم –از ارتشمان تا اقتصادمان و تا سرمایه مان تا القاء کردن دیگران در پیروی کردن از ما. این نئورئالیسم بینشی است که برای شروع مجدد رهبری آمریکا در قرن بیست و یکم که مستلزم چندین قدم خواهد بود. در درجه اول ما باید اتحادمان را ترمیم کنیم (وبهبود ببخشیم). این ابزار احترام و ارزش ما را برای متفقین و متحدین اعاده می کند و برای ارزشهای دموکراتیکی ای که ما را با یکدیگر متحد می کند، ما باید تعهدمان را به قوانین بین الملل و همکاری های چند جانبه بازسازی کنیم. این ابزارها شورای امنیت را برای بازگرداندن به روابط بین الملل بسط می دهند، و این وسیله اخلاقی سرتاسر سازمان ملل متحد را اصلاح می کند، به حدی که این نهاد حیاتی می تواند با چالشهای قرن بیس و یکم مواجه شود. این ابزار بیشتر، کمک به بدهی (کشور های) جهان سوم است و یک بانک جهانی بر کاهش فقر توجه می کند. این ابزار تغییر کننده مساعدت از قرض کردن به بخشیدن به کشور های فقیر. این ابزار توافقات گفت و گو ها و پیگیریهای دو دهه را تکمیل می کند که جداً نا برابری دستمزد (و حقوق) حقوق کارگر و محیط زیست را درست می کند. این وسیله بیشتر ابتکاری است برای صندوق بین المللی پول، به حدی که این وسیله می تواند اقتصاد بین المللی پول را از ترس و شوک مالی حفاظت کند. و این ابزار به کنوانسیون های ژنو احترام می گذارد و به دادگاه بین المللی جنایی می پیوندد. ایالات متحده قبلاً یک الگوی حقوق بشر برای بلند پروازی دیگران بوده –و دوباره باید باشد. ما باید در رفتارمان بی عیب و نقص باشیم، و ما باید به کشور هایی که به اعلامیه های جهانی و حقوق بشر احترام می گذارند پاداش دهیم. و ما باید مفید اما راسخ با آنهایی که این را انجام نمی دهند کفت و گو کنیم. زیرا ما باید به حقوق بشر توجه کنیم. ما جداً نیاز داریم آفریقا را ............. کنیم. دو (منطقه ای) که اخیراً نسل کشی های وحشتناکی در آن اتفاق می افتاد در رواندا و اکنون در دارفور. تاریخ به ما تعلیم داد که اگر ایالات متحده نسل کشی را هدایت نکرد دیگر کسی هدایت نخواهد کرد. ما در صدد سرپوش گذاری بر دارفور هستیم و به جهان اجازه دهیم تا بداند تا زمانی که تهدید های نسل کشی انجام می شود، ایالات متحده باید باید جهان را هدایت کند تا آن را متوقف کند. همچنین ایالات متحده باید یک رهبر بشود، نه عقب مانده. در تلاش های جهانی برای کاهش گاز های خالی شده (در جو)، ما در صددیم تا به پروتکل کیوتو –گرمای جهان- بپیوندیم و سپس در درون آن موفق باشیم. ما باید جهان را با تلاش های یک شخص (مرد) بالانشین برای بهبود عرضه و جنبه تجاری دادن به ........ سایر تکنولوژی ها، رهبری کنیم. ما باید مصرف سوخت فسیلی مان را در یک حرکت نمایشی و سریع قطع کنیم و به دیگران مانند چین و هند برای پیروی از ما برای یک آینده انرژی قابل تحمل بفهمانیم. ما در صددیم عمل کردن به تعهدات دیپلماتیک مان را با دیگران، همچون پاداشی برای یک یرفتار خوب، متوقف کنیم. سرپیچی رئیس جمخور بوش برای متعهد کردن رژیم های منفور (و مضر)، فقط تقویت و نیرومند کردن آنها را برای تمایلات پارانوید و بدبختی بیشتر را به همراه داشت. بی فایدگی این سیاست بیشتر به شکل تراژدی در توجه به ایران و کره شمالی روشن است که با بی حرمتی ها و تهدید هایی با افزایش برنامه هسته ای شان یه واشنگتن پاسخ دادند. ابزار مذاکره + نوشته شده توسط رضا ر ضایی (مصدق) در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت
16:31 |
نگاه آمریکا به امنیت بین المللی
بحث در باره امنیت بین المللی و آمریکایی تردید استراتژیک موضوع برای همه بازیگران سیاست جهانی است و در این راستا برآیند پاسخ به 2 پرسش بنیادین، روشن کننده ابعاد پایه ای و کلیدی رابطه آمریکا و امنیت بین المللی است. اول آنکه آمریکا امنیت بین المللی را چگونه می بیند و در عرصه امنیت بین المللی چگونه عمل می کند و دوم آنکه دیگر بازیگران، جایگاه آمریکا در امنیت بین المللی را چگونه می بینند و چه رفتاری در قبال آمریکا دارند. در پاسخ به پرسش اول یعنی نگرش و رفتار آمریکا درخصوص امنیت بین المللی، مقدمتاً باید 2 مفهوم را مطرح کرد تا در پرتو آنها بتوان به کنکاش درباره آمریکا وامنیت بین المللی پرداخت. مفهوم اول عدم اطمینان (uncertanity) در امنیت بین المللی است؛ بدین صورت که در دوران جنگ سرد، طرح مباحث امنیت بین المللی، با اطمینان و روشنی روبه رو بود. فروریختن سیستم بین المللی مبتنی بر جنگ سرد که حدود 4 دهه تداوم و ثبات داشت، چهارچوب های تجزیه و تحلیل امنیت بین المللی آمریکا و اقدامات استراتژیک این کشور برای ثبات بین المللی را از اطمینان و روشنی برخوردار کرده بود. معلوم بود که دشمن کیست، چگونه عمل می کند و چگونه باید در مقابل آن اقدام کرد. ادبیات استراتژیک وامنیتی گسترده ولی کم و بیش روشنی، ذهنیت بین المللی آمریکا را شکل میداد و برنامه ریزی های نظامی آن کشور و تعیین حوزه های برخورد احتمالی، قابل مهندسی بود. اما این اطمینان در سیستم بین المللی بعد از جنگ سرد وجود ندارد و آمریکا، در ارزیابی و تهدیدات استراتژیک و پاسخگویی به آنها با درجه ای بالا از عدم اطمینان روبه روست. مفهوم دوم، امنیتی کردن(Securitization) پدیده ها، جریانات، شخصیت ها و هویت هاست؛ بدین صورت که در ادبیات امنیتی، درسال های معاصر، این بحث مطرح شده که سخن از تهدیدات امنیتی، صرفا با واقعیت های محصوص و ملموس بیرونی سروکار ندارد بلکه اینکه چه پدیده ای امنیتی می شود. بستگی تام به برداشت ها، نگرش ها و پردازش های نخبگان حکومت ها دارد و آنها هستند که با نظریه پردازی ها، پدیده های سیاسی و اجتماعی را ماهیتی امنیتی می بخشند، برخی شخصیت ها را تبدیل به مظاهر نفرت انگیز وامنیت زدا می کنند و نه فقط کشورها دیگر بلکه هویت دیگران و وجود آنها را تهدیدزا قلمداد می کنند. مجموعه این فعل و انفعال که عمدتاً تکیه بر روندهای ذهنی و نگرشی دارد، امنیتی کردن نامیده می شود. ادامه مطلب + نوشته شده توسط رضا ر ضایی (مصدق) در چهارشنبه 14 فروردین1387 و ساعت
8:18 |
این مقاله را با ذکر منبع اصلی از وبلاگ آقای دکتر فیضی برداشته ام. مهندسي هويتي سياست خارجی آمريکا در خاوررميانه درقالب گفتمان مبارزه با تروريسم
مقدمه: حمله 11 سپتامبر سر فصل نويني در روابط بين الملل و سياست خارجي آمريکا محسوب ميشود. همچنين اين حادثه بستر تكوين گفتمان مناسب در سياست خارجي را پديد آورد. به عبارتي به هم پيوند خوردن موفقيت آميز چند گفتمان بستر مناسب گفتماني فراهم شد. اين گفتمانها يعني ليبراليسم و امنيت ملي «تروريسم» هستند که زمينه شکل گيري گفتمان نظم ليبرال را برساختند. پس از 11 سپتامبر يکي از تأثيرات مهم آن بروز مرزبندي جديد امنيتي بر مبناي فرهنگ و هويت است. به عبارتي د رتداوم و تکامل تفکر هانتينگتوني جنگ تمدني، مرزبندي جديد را ارزشها و هنجارها تعيين ميكنند. و در اين مرزبندي هويت در متن قرار ميگيرد. بدين روي خاورميانه مرکز ثقل سياست خارجي آمريکا بعد از 11 سپتامبر شد، چرا که آمريکا ارزشهاي هويتي خود را در تعارض با ارزش و هنجارهاي مردم خاورميانه يافته است. و آمريکا براي اشاعه ليبراليسم و مؤلفههاي آن در دموکراسي، مبارزه با تروريسم را ضروري يافته است. هدف امريکا از ايجاد نظم ليبرال مهندسي هويتي خاورميانه در راستاي ارزشها و هنجارهاي خود ميباشد. در اين نوشتار سوال ما اين است که چگونه تغيير در سياست خارجي آمريکا زمينه گفتماني مناسب را فراهم آورد؟ فرض اين نوشتار بر اساس ديدگاهي معنا محور و سازه انگارانه است که رهبران آمريکا با اتکاء به حادثه 11 سپتامبر ساختار فرصت معنايي لازم را با ايجاد پيوند گفتمانهاي بنيادين هويتي سياست خارجي آمريکا در جهت نظم ليبرال فراهم سازند و با بر ساختن تروريسم به عنوان «ديگري» به نخستين آماج سياست جديد خود در قالب خاورميانه بزرگ مطرح کنند. کارکرد گفتمان در سياست خارجي گفتمان يکي از نشانههاي تأثير گذار در الگوهاي رفتاري کشورها محسوب ميشود. در هر دوران شکل خاصي از قالبهاي گفتماني ظهور مييابد که تأثير خود را بر رفتار سياست خارجي و داخلي به جا ميگذارد. قالبهاي گفتماني را ميتوان با نشانههايي از ساختار حکومتي پيوند داد و از اين طريق بين سياست خارجي و قالبهاي گفتماني رابطه ايجاد نمود. (1) اگر سياست خارجي شکلي از الگوي قدرت باشد در حوزه سياست خارجي نيز نشانههايي از قدرت سازي در قالب گفتمان ظهور مييابد. از طريق تحليل گفتماني ميتوان الگوهاي متنوعي از رفتار سياسي و بين المللي به کار گرفت. اگر سياست هويت مبناي تفاوت رفتار کشورها و بازيگران تلقي شود، در آن شرايط ميتوان گفتمان را فراتر از فضاي ادراکي تلقي نمود و آن را مجموعهاي از ادراکات، احساس عمومي و هويت سازي در سطح بين المللي دانست. بر اساس قالبهاي هويتي و چهارچوبهاي گفتماني، الگوهاي رفتار در سياست خارجي شکل ميگيرد. بنابراين کشورها در قالب گفتماني به سياست خود معنا ميدهند و ميتوان گفتمان را به معناي فرآيندهاي اجتماعي و نظامهاي شناخت دانست که معنا از طريق آن توليد، تثبيت، تجربه و متحول ميشوند. گفتمانها هستند که امور را بهنجار، طبيعي و امکان پذير ميسازند. ميدان کنشهاي مماس را تعريف ميکنند و هويتها و ظرفيتهاي اجتماهي را توليد مينمايند. بنابراين گفتمانها مولد هستند، آنها راههاي خاصي از موجوديت در جهان و عمل در آن را معنادار ميکنند. و به يک رژيم حقيقت شکل ميدهند که راههاي ديگر کنش و هويت را حذف ميکنند. (2) به طور کلي گفتمانها تأسيس کننده ابژه و سوژه ميباشند و هر گفتمان مبتني بر بسياري از سمبلها ميباشد. در سياست خارجي آمريکا ميتوان ابژههاي مختلفي را مد نظر قرار داد که بر مبناي قالبهاي گفتماني پديد آمدهاند. در گفتما سياست خارجي آمريکا نشانههايي از قالب قواعد ادراکي رهبران سياسي وجود دارد که اين قواعد ميتواند در چهارچوب ايدئولوژي شکل گيرد. آنچه به عنوان تروريسم و بنيادگرايي اسلامي مورد توجه نومحافظه کاران قرار ميگيرد. ميتوان انعکاس قواعد ايدئولوژيک دانست. بنابراين آمريکا توانست پس از 11 سپتامبر نشانههايي از تمايز گفتماني را بين خود و «ديگران» ايجاد نمايد. در اين تمايز گفتماني «خود» آمريکا تلقي ميشود و «ديگري» انعکاس راديکالسيم اسلامي دانست. در تبيين نظريه گفتماني، هر گونه تغيير و دگرگوني را ميتوان بر اساس تحولات دائمي سوژهها توضيح داد. به عبارتي سوژهها تلاش ميکنند تا شکل خاصي از تمايز را بين خود و ديگران ايجاد نمايند. نکتهاي که بايد به آن توجه کرد اين است که در هر زمان در هر جامعه و در سطوح مختلف گفتمانهاي متعددي هستند که به يک اعتبار فرهنگ جامعه را تشکيل ميدهند و کنگشران با تکيه بر اين فرهنگ، سياستهاي خود را عرضه ميکنند. در نتيجه بر منافع فرهنگي تکيه ميکنند که ساخت اجتماعي نويني را امکان پذير ميسازد. (3) برخي نظريه پردازان گفتمانها را با عنوان جعبه ابزاري ياد ميکنند که قابليت آن را داشته باشد که اهداف آنها را توجيه کند و مشروعيت بخشد. نومحافظه کاران به عنوان جنبش اجتماعي در ميان عناصر گفتمانهاي مختلف، گفتماني نوين خلق کردند که همراه با تکوين هويتهاي جديد از خود و ديگري است. اگر کنشگران خواهان ايجاد تغيير موفق شوند بر گفتمانهايي تکيه کنند که نقش بنيادين هويت هويتسازي براي بخشهاي گسترده از جامعه سياسي داشته باشد و كنشهاي خاصي را ضروري سازد و آماجي را به عنوان ديگري مشخص سازد که خود در تضاد با آن به خويشتن هويت ميبخشد، امکان ايجاد تغيير فراهم ميشود. ادامه مطلب + نوشته شده توسط رضا ر ضایی (مصدق) در شنبه 3 فروردین1387 و ساعت
5:40 |
به رغم این که به نظر میرسد جنگ روانی غرب با محوریت" احتمال اقدام نظامی آمریکا علیه برنامه هسته ای ایران "طی روزهای اخیر کاهش یافته و به خصوص در جبهه آمریکایی این بخش از عملیات، نشانههایی از ردازیهایی از تضعیف بیش از پیش جبهه جنگ روانی علیه ایران جلوگیری کند. مقام های آمریکایی در طول یکی دو هفته اخیر تلاش داشتند تا افکار عمومی را متقاعد کنند که آنچه درباره احتمال حمله نظامی به ایران مطرح می شود واقعیت ندارد، از جمله" جرج بوش " رئیس جمهوری آمریکا اعلام کرد که" طرح مساله حمله نظامی به ایران ساخته و پرداخته دشمنان ما است. دیک چنی " معاون وی نیز تاکید کرد که واشنگتن" گزینه دیپلماتیک "را در قبال ایران دنبال خواهد کرد، هر چند وی به عنوان تندروترین عضو همچنان تاکید کرده است که" همه گزینهها روی میز رئیس جمهور قرار دارد". " رابرت گیتس " وزیر دفاع آمریکا نیز با عصبانیت به خبرنگاران سوال کننده گفت که" چند بار بگویم ما قصد حمله به ایران را نداریم. " " کاندولیزا رایس" وزیر خارجه آمریکا نیز ضمن" رد هر نوع حمله نظامی به ایران "سخن از طرح" تغییر ۱۸۰درجه جهت گیری آمریکا نسبت به ایران "به میان آورد. دقیقا در گرماگرم اعلام این مواضع شبکه خبری" بیبیسی " با ارسال خبری با عنوان" عملیات نظامی آمریکا علیه ایران گسترده خواهد بود "موجی الی احتمال حمله به ایران را" گسترده و قریب الوقوع " اعلام کرد و خبر از طرح های پنهانی در خصوص حمله نظامی به ایران داد که سیاستمداران آمریکا و حتی نخست وزیر انگلیس نیز آشکارا آنرا تکذیب کرده اند. هرچند در این جریان خبری بیبیسی تنها نیست و برخی دیگر از رسانه های مکتوب انگلیس از جمله روزنامه " گاردین " نیز همین خط را دنبال کرده است. اما چرا انگلیسیها بطور کلی و شبکه بیبیسی بطور اخص آهنگ جنگ را می نوازند؟ رفتار انگلیسیها ریشه در چه اندیشهها و رویدادهایی دارد؟ در تحلیل رفتار رسانه ای انگلیس در عملیات روانی علیه ایران نظریه های گوناگونی مطرح است. یک نظریه این است که انگلیسیها با دام گستری برای کاخ سفید به دنبال اهداف پنهان و کلان در خاورمیانه و نظم جدید بینالمللی هستند. در واقع ریشه سیاست انگلیس در درگیر کردن" پنتاگون "علیه ایران به اندیشه احیای سلطه بلامنازع خود در خاورمیانه بر میگردد. خاورمیانه نزد انگلیسیها به عنوان" حیاط خلوت "آنها محسوب میشود. اگر آمریکای لاتین و حوزه "کارائیب " حیات خلوت آمریکا محسوب میگردد و اگر آسیای مرکزی و قفقاز حیات خلوت روسها بشمار میآید، خاورمیانه نیز در استراتژی انگلیسیها جایگاه ویژه خود را دارد. انگلیس از زمانی که قدرت امپراطوریش رو به افول نهاد و ناگزیر هژمونی آمریکا را در خاورمیانه پذیرفت، همواره به دنبال ایجاد چالش داشت. در همین راستا برخی از تحلیل گران مدعی شده آند که انقلاب ایران از نظر انگلیس حرکت مثبتی تلقی میشد زیرا که این انقلاب پایان نفوذ ری کاخ سفید در ایران بود. اکنون که آمریکا به تعبیر "ریچارد هاس " رئیس شورای روابط خارجی آمریکا در شرف پایان عصر خود در خاورمیانه است و هژمونی خود را در منطقه از دست داده و وضعیتی شبیه دوران امپراطوری ورمیانه پیدا کرده، بهترین فرصت در بازیابی قدرت افول یافته انگلیس است. ادامه مطلب + نوشته شده توسط رضا ر ضایی (مصدق) در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت
7:30 |
آمريکا و کثيف ترين جنگ معاصر اگر رسانههای آمریکایی امروز بر طبل دمکراسی نوین در عراق میکوبند، اما ملتهای جهان فراموش نکردهاند که این جنگ برای استقرار دمکراسی آنگونه که جرج بوش مدعیست، نبوده است. آمریکا به بهانه وجود تسلیحات کشتار جمعی در عراق این جنگ پلید را آغاز کرد ، اما وقتی وارد عراق شد این کشور بیش از اینکه انبار تسلیحات کشتار جمعی باشد پادگان مردمان گرسنه بود. آنچه در اشغال عراق همواره به عنوان معیاری برای سنجش در نظر گرفته می شود قربانیان و نوع آنها در طول چهارسال از اشغال این کشور اسلامی است. براساس خوشبینانهترین گزارش وزارت دفاع آمریکا از آغاز اشغال عراق تاکنون بیش از ۵۰هزار نفر از شهروندان بیگناه عراق به قتل رسیدهاند. در مقابل تعداد سربازان کشته شده آمریکا در عراق سه هزار و ۲۱۹نفر و تعداد کشتههای طرف دیگر جنگ یعنی تروریستها هفت هزار نفر بوده است. از خسارتهای مادی به تاسیسات زیربنایی عراق همین بس که هنوز مردم عراق از نعمت برق محرومند و به آب شرب سالم دسترسی ندارند و فرآوردههای نفتی از تریاک هم نایابتر است. مردم عراق در ازای هر شش تا پنج ساعت خاموشی یک ساعت از برق شهری برخوردار میشوند و آب بسیاری از مناطق نیز اصلا برای آشامیدن توصیه نمی شود. در این میان غم انگیزترین مسئله نبود فرآوردههای نفتی در کشوری است که یکی از غنیترین منابع فسیلی جهان را دارد. تنها دلگرمی و دستاورد امید بخش مردم عراق و سیاسیون این کشور که در هر مناسبتی آن را به رخ میکشند برگزاری انتخابات سراسری مجلس نمایندگان و تایید قانون اساسی در همه پرسی عمومی است که در سال ۱۳۸۴اتفاق افتاد. دولت عراق میتواند احساس افتخار کند که امسال بزرگترین بودجه تاریخ عراق را با اعتبار ۴۱میلیارد دلار بسته است اما آیا میتواند جلو فساد اقتصادی را بگیرد که مهمترین تهدید برضد این بودجه کلان است. براساس آمار سازمانهای بینالمللی ، عراق جزو فاسدترین کشورهای جهان از حیث فساد اقتصادی و اداری است. در چنین شرایطی آمریکا مدعی آزادی و عدالت یکی از فاسدترین چهرههای عراق را دزدانه از زندان به خارج عراق فراری میدهد. "ایهم السامرایی" وزیر سابق برق در دولت انتقالی "ایاد علاوی" متهم به هدر دادن و اختلاس یکصد میلیون دلار از داراییهای عمومی عراق با کمک آمریکا به خارج فراری داده شد تا دست عدالت به او نرسد. عراقیها میتوانند خوشحال باشند که با دستان خود دیکتاتور سابق عراق و برخی مسوولین رژیم بعث را محاکمه و به مجازات عادلانه میرسانند اما شاید فراموش کردهاند که آمریکا بیش از یکسال قبل ۲۵تن از مهمترین مسوولین سابق بعث را از زندان فراری داد. ادامه مطلب + نوشته شده توسط رضا ر ضایی (مصدق) در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت
7:25 |
تبليغات در خدمت عمليات رواني آمريکا تبلیغات شامل استفاده ماهرانه از تصاویر شعارها و سمبلهایی است که با پیش داوریها و احساسات ما بازی میکند. لذا در آن، پیامهای مربوط به یک دیدگاه، با هدف نهایی پذیرش داوطلبانه آن از سوی مخاطب، به وی ارائه میگردد. نویسنده، به بهانه افشای پرداخت رشوه از سوی یک موسسه پیمانکار ارتش آمریکا در عراق به روزنامه نگاران عراقی، به بررسی نقش تبلیغات روانی در سیاستهای جنگ افروزانه دولت ایالات متحده پرداخته است. استفاده از روشهایی نظیر بر چسبزنی، هراس افکنی، طرح ادعاهای واهی، پرداخت رشوه به روزنامهها و مجلات و شبکههای رادیویی و تلویزیونی برای ارائه اخبار و مطالب جهت دار، به همراه بهره گیری از کارشناسان و تبلیغاتچیهای متخصص در فروش کالاهای مصرفی، تاریخچهای پر فراز و نشیب در دهههای اخیر داشته است. در آستانه حمله آمریکا به خاک عراق، دولت این کشور که از پیروزیهای خود در افغانستان به وجد آمده بود، با بهره گیری از انواع تبلیغات روانی، تلاش نمود تا زمینه این تجاوز را در جهان عرب به وجود آورد. البته نظر سنجیهای مختلف نشان دادهاند که امریکا هرگز نتوانسته در میان جامعه عرب به ویژه جوانان، به محبوبیت قابل توجهی دست یابد. همان طور که آفیکیونادوز بازیگر فیلم «کازابلانکا» موذیانه به بازپرس فاسد پلیس «لوییس رینولت» می گوید: «من شوکه شدم»، کاخ سفید هم اعلام نمود، به دلیل اینکه یکی از موسسات طرف قرارداد پنتاگون با اعطای رشوه به روزنامه نگاران عراقی، به انتشار تبلیغات جهت دار در روزنامههای عراق پرداخته، شوکه شده است. اما سخنگوی کاخ سفید حاضر به افشای نام این موسسه آمریکایی نشد. البته شهروندان امریکایی نیز باید شوکه شوند، هنگامی که بفهمند، همین افراد، حداقل به دو روزنامه نگار امریکایی مبالغی پرداختهاند تا در نشریات خود مقالات و مطالبی در حمایت از دولت حاکم منتشر کنند و به علاوه، با حضور در برنامههای تلویزیونی چند شبکه محلی، به کاری که تبلیغات جهت دار خوانده میشود، بپردازند. البته کنگره و یا رسانههای ملی نباید در قبال استفاده از تکنیکهای تبلیغاتی که سابقه کاربرد آن به دوره جنگ جهانی اول باز میگردد و از سوی دولت آمریکا و سایر دولت های دنیا از آغاز پیدایش رسانههای جمعی مدرن به کار گرفته شده است، شوکه شوند. این حمایتها در مقابل شکنجه زندانیان و یا استقراق سمعهای غیرقانونی، بسیار کم اهمیت خواهد بود، به ویژه اینکه سوء استفاده از قدرت در این ملت (امریکا)، حقیقتی است که باید واقعا از آن ترسید. مشکل اصلی در مورد اقدامات تبلیغاتی ناشیانه دولت ایالات متحده در عراق این است که آنان در منطقهای از دنیا به فعالیت مشغولند که تهدید و یا خرید روزنامهنگاران از سوی صاحبان قدرت، چندان سابقهای ندارد. در این وضعیت، به سختی میتوان ادعا کرد که فرماندهان ارتش امریکا در عراق نیز از همان قواعد استفاده شده در داخل ایالات متحده بهره میبرند. دو پژوهشگر عرصه تبلیغات آنتونی پراتکانیس و الیوت آرونسون تبلیغات مدرن را «ارائه پیشنهادیهای گسترده» و یا «تاثیرگذاری با استفاده از دستکاری سمبلها و روان شناسی فرد» میخوانند.آنان میگویند:« تبلیغات شامل استفاده ماهرانه از تصاویر شعارها و سمبلهایی است که با پیش داوریها و احساسات ما بازی میکند. لذا در آن، پیامهای مربوط به یک دیدگاه، با هدف نهایی پذیرش داوطلبانه آن از سوی مخاطب، به وی ارائه میگردد.» ادامه مطلب + نوشته شده توسط رضا ر ضایی (مصدق) در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت
2:52 |
معماي امنيتي جهان پس از 11 سپتامبر (با تاكيد بر خاورميانه) با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و تبديل شدن نظام بين الملل از دو قطبي به تك قطبي و يا يك- چند قطبي با هژموني آمريكا، دوران جديدي در نظام بين الملل آغاز شد. فروپاشي شوروي و آغار دوران گذار ليبرال- دموكراسي به عنوان پايان تاريخ، جهان را پيش روي مسائل امنيتي نويني قرار داد. نظام بين الملل، چالشهاي متعددي را در اين عصر به خود ديد كه مي توان آنها را منحصر به فرد دانست. با تك قطبي شدن اين نظام بين الملل، آمريكا عملاً در يك دوره اي، در سياست خارجي خود عقيم ماند. بدين معني كه دشمني وجود نداشت تا آمريكا بتواند در سياست خارجي خود به اقدامات امنيتي و همكاري هاي خود با ساير كشورها از آن به عنوان يك توجيه در افكار عمومي جهان و ايالات متحده براي استمرار بخشي به روند هژمونيك خود استفاده نمايد. در حقيقت آمريكا در اين دوره قدرتي بدون دشمن بود و رقبايش آن را در عرصه امنيتي تهديد نمي كردند. از پايان جنگ سرد تا 11 سژتامبر را مي توان دوران فترت سياست خارجي آمريكا نام نهاد. 11 سپتامبر اتفاق و يا به عقيده عده اي سناريويي در جهت منافع ملي ايالات متحده بود كه بتواند دشمن جديدي را براي خود تعريف كند تا با طرح مسئله خودي و غير خودي و به بهانه دشمن مجهول الهويتي با چاره جويي از تئوري پاسيفيسم درچكمه به بسط منافع و هژموني خود در نظام بين الملل بپردازد. اما اين مسئله جهان را با چالشهاي امنيتي نويني روبرو ساخت. تحولات خاورميانه از دو جهت شدت يافت ودر ماهيت خود دگرگون شد: 1- لشكركشي آمريكا به عراق و افغانستان و افزايش جنگ افزارهاي نظامي منطقه به منظور تحصيل امنيت. 2- تمايل ورود كشورهاي منطقه به باشگاه هسته اي و نيز دستيابي برخي از آنها به انرژي هاي نو و در سطح نظامي دست يابي به سلاح هاي هسته اي. به همين جهت با دست يابي كشور هاي جديد به سلاح هاي هسته اي كه در مسئله توسعه و نوسازي خود دچار چالشهاي گوناگون هستند و به رغم آن دموكراسي و دموكراتيزاسيون براي اين كشورها همچون كابوسي براندازانه مي ماند، آيا مي توان گفت كه جنگ افزار هاي لجستيك و جنگ افزارهاي هسته اي تنها در خور يك عامل بازدارنده عمل مي كنند؟
ادامه مطلب + نوشته شده توسط رضا ر ضایی (مصدق) در سه شنبه 21 اسفند1386 و ساعت
6:11 |
|
iframe frameborder="0" height="250" width="100%" scrolling="no" src="http://parsian24.org/ads.php?">
|